تبلیغات
انتـــــ♥گرال احساس ... - از نو بخوان...

انتـــــ♥گرال احساس ...

اینجاست بغض پشت خنده هایم...

از نو بخوان...

سطر سطر زندگی را از نو بخوان٬ از نو بیاموز ...

و  هر چه را از این پس می آموزی٬ در لحظه هایت به جریان انداز ...

 

تا دیروز هر چقدر به زندگی احساس خوبی نداشتی از بدی خواندن و

 بدی آموختن تو در گذشته بوده است ... 

 

از امروز زندگی را خوب بیاموز و خوب احساسش کن و با آن خوب رفتار کن ...

 

هر چه می آموزی با اعتقاد در عمل آور تا به مرور زمان حال و هوایت تغییر کند ...

 

در کنار هر راه غلط یک راه درست وجود دارد ... باید نشانیش را پیدا کنی ...

 

این که تو می پنداری برای زندگی به جز این راهی که به تو نشان  داده اند

راه دیگری نیست٬ جزو همان آموخته های غلط است ... !!

 

نه این که کسی نبوده تا به تو راه درست را نشان دهد ... بوده و هست

تو حالش را نداشته ای که به چشمانت تکانی بدهی تا خوب به افرادی که

با آنها مراوده داشته ای و داری نگاه کنند ... !!  

 

افراد خوب و آگاه در میان مردم حضور دارند٬ چشمان تو جوینده نبوده اند

که تاکنون ندیده اند ...

 

سطر سطر زندگی را از نو بخوان ...

p.n:

عشق دروغه.عشق فقط مال خداست

می دانست دلش را کجا گم کرده است .

 تنها احساس خوش را به یاد داشت. احساسی که تابه حال نداشته است .

گیج و مبهوت به دنبال دلش می گشت به هرکجا که میرسید می پرسید .

هرکجا که احساس می کرد دلش آنجا باشد سر کشید .

اما هیچ نیافت .نا امید راه خانه را در پیش گرفت. نگاهش را لحظه ای از زمین جدانمیکرد .

دلش را در زمین می جست با خودمی گفت :شایدکه لحظه ای غفلت کرده و آن را برزمین انداخته باشم .

وای برمن اگر این چنین شده باشد وای بر من که حالا هزاران جای پابر رویش نقش بسته است .

دراین افکاربودکه صدایی او را متوجه خود کرد وقتی که سربه سوی صدا برگرداند کودکی را دید که قلبی زخمی در دستانش می تپد .

ناله ای سرداد و بر زمین افتاد بیدار که شد دلش سر جایش بود .

اما پراز زخم هایی که مرحمی نداشتند.اشک چشمانش را نمناک کرد و به یاد کودک افتاد او را در کنار خود دید .

 خوب که به آن نگریست متوجه شد که آن کودک شبیه خودش است ازاو پرسید که این قلب را کجا پیدا کردی ،

کودک آرام جواب داد در راه می گذشتم تو را دیدم که غرق درصورتی زیبا قلبت را به صاحب آن می دادی .

وقتی او قلب تو را گرفت تو را ترک کرد من نیز به دنبال او رفتم چندین گام بیشتر بر نداشته بود که قلبت را بر زمین انداخت و قلب دیگری را در دست گرفت .

وقتی که قلب تو بر زمین افتاد هر رهگذری که عبور می کرد پا بر روی آن می گذاشت تا این که رفت و آمد ها تمام شد و من توانستم آن را از زیر پا ها و از روی زمین بردارم .

او که حالا به یادش آمده بود که دلش را کجا گم کرده است .

نگاهی به قلبش انداخت وبا خود عهد بست که دیگر دلش را به هر رهگذری نسپارد .

الا خدا که عشق فقط از برای خداست.


+ نوشته شده در  1391/04/11 ساعت 13:35   توسط F I   نظرات